در راه به چه می اندیشیدی

شب را مهمان من بود.

هنگام افطار سه لقمه خورد و سپس تا طلوع فجر را به عبادت پرداخت.گاهی به آسمان می نگریست و ستارگان را از نظر می گذراند و کلمه استرجا را زمزمه می کرد.

بالاخره این شب به پایان رسید و هنگامه نماز شد و پدرم عزم خروج از خانه کرد.

 

 


چند مرغابی که هر شب در آشیانه خود می خفتند در حالی که بالهای خود را به این سو و آن سو می افشاندند؛ راه را بر پدر می بستند. گویی دلیل بی قراری اش را می دانند.

 


فرمود: این مرغها آواز می دهند و پشت سر این آوازها نوحه و ناله ها بلند خواهد شد.

گفتم : تنها نروید.

فرمود: اگر بلایی زمینی باشد خود به تنهایی بر رفع آن قادرم و اگر قضایی آسمانی باشد باید که جاری گردد.

و پس از آن رو به مسجد نهاد.




با خود گفتم :  او در راه به چه می اندیشد؟


 

بقیه مطلب رو در ادامه مطلب بخونید و ضمنا من رو از دعای خیرتون در این شبها بی نصیب نذارید( خواهش برادر کوچکتون رو بپذیرید )

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علی رضا    دوشنبه ، 8 شهریور 1389 ، 22:00
آخرین بروز رسانی مطلب در دوشنبه ، 8 شهریور 1389 ، 22:08
 
که تو در برون چه کردی

سلام و عرض ادب و احترام خدمت تمامی بزرگواران و دوستانی که با ابراز محبت های خودشون بنده حقیر رو شرمنده خودشون کردند .

 

به حول و قوه الاهی و به دعای شما دوستان گرانقدر از سفر حج برگشتم و فکر کنم ازین به بعد بشه به خودم بگم حاجی !!

بگذریم

از صمیم دل امیدوارم که این سفر نصیب تمامی دوستان چه برای بار اول و چه برای بار چندم بشود که دیدن غربت مدینه و صفای مکه و دل سپردن به اون بد جوری موجبات صفای دل هست.

 

 

ارجمندانی که که التماس دعا داشتند از طرفشون در مکه و مدینه نائب الزیاره بودم و براشون دعا کردم .البته ازین باب که دعا در حق برادر و خواهر دینی موجب خرسندی خداوند و اجابت آن است .

 

 

باز هم از اظهار لطفهاتون متشکر و ممنونم.

نوشته شده توسط علی رضا    پنجشنبه ، 14 مرداد 1389 ، 02:22
 
حلالیت

تا ازین سرمستی سلامم رو فراموش نکردم سلام


می گن هر گلی بوی خودش رو داره و هر شمیمی عطر دلنوازی مخصوص به خودش رو در فضا پخش می کنه .

دوستان گرانقدر بنده عازم سفر حج هستم و از طرف همه شما بزرگواران نائب الزیاره و میهمان خالق هستی که کعبه رو نشانی از خود و عاملی برای وحدت ما انسانها قرار داد.




می روم  برایش مویه کنم تا بیاید آنکس که زنجیر غلامان می شکند. ان شا الله

دوستان بزرگواری که فرصتی برای هم صحبتی شان نصیبم شد ، امیدوارم که این حقیر رو حلال کنند و اگر اسائه ادبی خواسته و ناخواسته از دست به در شده حلالش نمایند .


همین


یا حق

نوشته شده توسط علی رضا    يكشنبه ، 27 تیر 1389 ، 15:06
 
بروم ببینم پاسخ سوالاتم را چه می دهد

تشنگی امانم را بریده است.

راست می گویند ،گرسنگی را می توان تحمل نمود اما تشنگی را نه .

اه ، پس کی می رسم .اگر در ایران بودم الان عید نوروز بود ، اما اینک در این جا سرگردان یافتن مکه ام .

ناگاه نوری را می بینم.نوری سبز ....بر میانه آن کوه است .

خدایا در این وقت ، این نور آنجا چه  می کند ؟!

به هر زحمتی هست ، خود را به منبع نور می رسانم . انگار از این غار بود ، نزدیک می روم ؛ دو صدا در حال صحبت هستند .

سرم را خم می کنم تا درون غار را ببینم ، شناختمش محمد است ،محمد امین.






احتمالا مشغول راز و نیاز است . از زمان عبد المطلب رسمی بنیاد شده تا سالی یکماه خداپرستان قریش گوشه ای اختیار می کنند و به راز و نیاز با معبودشان مشغول می شوند . البته محمد از همان خردسالی گهگاه به این غار می آمد و با معبودش راز و نیاز می نمود .

آن فرد دیگر کیست ؟دقت که می کنم می گوید .بنام خداوند بخشاینده بخشایشگربخوان به نام پروردگارت که خلق نمود ؛انسان را از علق-این مایه بدبو- خلق نمود؛ بخوان که پروردگار تو کریمترین کریمان است؛ پروردگاری که نگارش با قلم را به انسان آموخت ؛ و آموخت به انسان آنچه که نمی دانست؛

غرق در حیرت شدم، این کلمات چه معانی بلندی دارد ! سرم را بیشتر خم کردم ، محمد را دیدم که بر خلاف همیشه حالش ملتهب است و تغییری در جسم و چهره اش ایجاد شده ،گویی دنیایی جدید در برابر چشمانش گشوده اند و جسم را تحمل این دیگرگونی برایش سخت است.

ناگهان از اطراف صدای ناله ای تمام فضا را پر می کند . در گوشه ای پنهان می شوم . راستش ترسیدم. ترس هم دارد . وسط روز نور سبزی را ببینی . محمد را در این غار و با این حال ببینی . صدای ناله ای آنهم اینگونه را بشنوی و نترسی ؟-بعدها از مولایم علی علیه السلام شنیدم که آن ناله یاس و ناامیدی شیطان بوده است-

محمد را دیدم که سراسیمه از غار بیرون آمد و به سمت مکه حرکت کرد .

محمد امین و سراسیمگی ! به دنبالش راه افتادم؛ بارالاها! سنگها و موجودات همه بر او سلام می کنند و به او تبریک می گویند !و صدای در اطراف او می پیچد ؛ می گوید ای محمد ، تو رسول خدایی .

یعنی چه؟ رسول خدا!

یعنی ممکن است او همانی باشد که ابراهیم و هارون و موسی و عیسی وعده آمدنش را سر داده اند ؟

به مکه رسیدیم و دوباره یاد تشنگی ام افتادم .مشکی آب نوشیدم ، اما هنوز تشنه ام ! گویی تشنه درک حقایقی ناب از زبان رسول خدایم  ......بروم ببینم پاسخ سوالاتم را چه می دهد.....

 


همین

یا حق

نوشته شده توسط علی رضا    شنبه ، 19 تیر 1389 ، 15:25
آخرین بروز رسانی مطلب در شنبه ، 19 تیر 1389 ، 17:11
 
چگونه -داستانکی دیگر در ولادت فرزند کعبه



اینجا مکه است.

صدفی که مروارید کعبه را در بر گرفته.

خشتهای آن عرق جبین نیک سرشتانی همچون آدم و ابراهیم را به خود دیده است.

آجرهایش با دستان اسماعیل ذبیح آشناست.

خاکش هم آغوش کالبد انبیای بزرگ خداست .

چگونه می‌شود زنی باردار را سه روز، در خود جای دهد؟

پیرمرد گفت:

من و دوستانم با چشمان خود دیدیم! ما چند نفر کنار کعبه حرف می‌زدیم، فاطمه بنت اسد وارد شد. به سختی راه می‌رفت. از درد به خود می‌پیچید. مقابل کعبه ایستاد، دست‌هایش رو به آسمان بود و مناجات می‌کرد.

نزدیک شدم ببینم با این حال زار برای چه اینجا آمده؟

با خدا چه کار دارد؟ شنیدم می‌گفت:

پروردگارا!

من به تو و به هر پیامبری که فرستادی، ایمان آورده‌ام.

هر کتابی که نازل کردی باور دارم.

گفته‌های جدم ابراهیم علیه السلام را تصدیق می‌کنم.

پیرمرد توضیح داد: می‌دانید که فاطمه بنت اسد، از نوادگان اسماعیل است.

بعد گفت: از تو می‌خواهم که به حق خانه‌ات و به حق فرزندی که همراه دارم.

- او با من سخن می‌گوید و مونس من است و یقین دارم یکی از آیات عظمت توست - ولادت او را بر من آسان کن.

تا این سخنان از دهان او خارج شد ناگهان دیوار کعبه شکاف برداشت! شکاف کاملاً باز شد.





اللهم عجل لولیک الفرج

 

به حدی که یک نفر بتواند به راحتی از آن رد شود. بعد هم او وارد شد و لبه‌های شکاف به هم رسید. اینک سه روز است داخل کعبه است. (1)

مکه مسحور این اتفاق شده بود.در همین گیر و دار چشم‌ها به طرفی برگشت. مردی با چهره‌ای جذاب وارد مسجدالحرام شد. لبخند دل نشینی بر لب داشت.

از همان دور که می‌آمد، به شکاف کعبه خیره شده بود؛ همان جایی که سه روز قبل باز شده بود و زن بارداری را در آغوش گرفته بود.

جمعیت اطراف کعبه افزوده شده بود و همگی متوجه مرد تازه وارد بودند او کیست؟ ابوطالب است! همسر فاطمه بنت اسد، که اینک در کعبه است.

ابوطالب در مکه از احترام فراوانی برخوردار بود و بزرگ خانه خدا محسوب می‌شد. در کارهای مهم، حرف، همیشه حرف او بود. پدرش عبدالمطلب نیز این گونه بود؛ همان که در داستان ابرهه و اصحاب فیل، شایستگی فراوانی از خود نشان داد.

ابوطالب نزدیک شد. مردم به احترام او کمی عقب ایستادند. کسانی که در اطراف نشسته بودند تمام قامت ایستادند. نزدیک شد و تا نزدیکی شکاف رفت. خدای بزرگ! این فرزند کیست که خانه خدا این گونه پذیرای مقام اوست؟



همین



یا حق

1- یکی از فضائل امیرالمومنین، تولد آن حضرت در خانه خداست. به این صورت که: ... سلام بر تو ای دریای علوم، سلام بر تو که در کعبه به دنیا آمدی و ... . (بحار الانوار، ج 97، ص373)

نوشته شده توسط علی رضا    دوشنبه ، 7 تیر 1389 ، 01:48
آخرین بروز رسانی مطلب در دوشنبه ، 7 تیر 1389 ، 02:02